تبلیغات
living for love
   
وبلاگ بچه های مدرسه ادب (احمد)              وبلاگ فرانگر نوین (حامد)              وبلاگ جاده احساس(فاطیما)              وبلاگ فریــاد عـشــق (نازنین)
     
 
میخواهم چند خطی از تو بنویسم ، اما قطره های اشکم بر روی صفحه کاغذ ریخته و خودکارم روی کاغذ خیس نمی نویسه .... اسم من حمیــــد متولد سال 72 ... عاشق همتونم
 

گنجشکی بود...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 مهر 1390 :: توسط :کوزه گر عاشق



گنجشک با خدا قهر بود…

 روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

 فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

 می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…

 و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

 فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

 گنجشک هیچ نگفت و…

 خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی.

 این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

 و سنگینی بغضی راه کلامش بست…

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

 خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

 اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

 ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...  

از دفترچه داستان عاشقانه  

نظرات شما ()

 

This Weblog for peaple living for LOVE
Thanks for visit KOZEH WEBLOG
Kozeh loves All of you

تاریخ آخرین بروزرسانی
تعداد بازدید امروز از وبلاگ
تعداد بازدید کل از وبلاگ
تعداد کل مطالب ارسالی
تعداد کل نویسندگان